تخته سنگ
اگر يكي از روز هاي دي ماه سوار ماشين بشوي و در جاده به سمت چالوس پيش بروي و خوب سمت راستت را نگاه كني،نزديكي هاي كلاه فرنگي ها،سر پيچي از اين پيچ هاي بسيار،به تخته سنگ كوچكي برميخوري كه روي سطح صافش كه با اندكي زاويه رو به توست،نوشته شده:ماني،ترانه،پيوندتان مبارك!
وتونه ميداني ماني كيست و نه ترانه ،و نه اينكه آيا واقعا پيوندي در كار بوده،مبارك يا نا مبارك...و اينكه آيا خودشان اين را روي تخته سنگ نوشته اند و رفته اند،يا ديگراني كه جلوي آنها مي رانده اند لحظه اي توقف كرده اند و به شيطنت يا به شادباش پيوندشان اين را نوشته اند تا آن دو كه از دور مي رسند با تعجب ببينند كه جلوتري ها پيوندشان را تبريك گفته اند...و لذت ببرند.
اين را هم نميداني كه آيا اصلا كسان ديگري هم در كار بوده اند يا اين دو خودشان دور از چشم ديگران بدون آنكه پيوندشان جايي ثبت بشود قراري بين خودشان گذاشته اند تا براي با هم بودن به چالوس بروند،و ديگر اين كه با چه بروند برايشان فرقي نمي كرده،ماشين،موتور يا حتي پاي پياده با دو كوله پشتي كوچك كه كمي خرت و پرت داخلش ريخته اند و راه افتاده اند و اين كه برسند يا نرسند هم برايشان مهم نبوده و فقط مي خواسته اند با هم باشند و با هم طي كنند اين جاده را و تمام جاده ها را و چقدر دلشان مي خواسته كه جاده ها هيچوقت تمامي نداشته باشند و به انتها نرسند...
و شايد اصلا ماشيني هم در كار نبوده و يكي شان- حتما پسر – موتوري داشته يا از دوستي كه راز دار عشقشان بوده قرض گرفته تا لذت سفري را كه در آرزويش بوده اند در چشم هم ببينند.
"ماني،ترانه ..."
اسمشان هم حتما اين نبوده و از ترس پشت سري ها - كه بوده اند يا نبودهاند – اسم مستعاري نوشته اند تا فقط خودشان بدانند كه اين ها كيستند.پسر مثلا گفته ناص"ناصر"،و دختر ابرو بالا انداخته و گفته نه،ماني قشنگ تر است.و پسر هم اسم دختر را گذاشته ترانه،و دختر لبخند زده.
شايد هم اصلا كسي در كار نبوده و رهگذري بومي،يا يكي از همين مسافرهاي سر راهي كه مقيم رستوران آبي بوده از سر خوشي و طنازي،اين هاراروي تخته سنگ نوشته... و رفته.
اما اگر پسر و دختر واقعي بوده باشند،واقعي از جنس خودمان،حتما به پيچ هزارم كه رسيده اند،پسر موتور را كناري نگه داشته،پاهايش را به دوطرف باز كرده...و دختر پياده شده.پسر كلاه ايمني را از سر برداشته و گذاشته روي دسته ي راست موتور كه در شيب كنار جاده كمي رو به بالا بوده.بعد فرمان را دودستي گرفته و با نوك پا ، جك موتور را پايين كشيده و پياده شده.
دختر حتما روي تخته سنگي برفي نشسته و زانو هارا به هم چسبانده و كوله پشتي اش را باز كرده و لقمه اي بيرون آورده.
پسر رفته سمت آب يخ زده و مشتي برف برداشته .سرد بوده .دختر صدايش كرده و پسر برگشته سمت او.ديده كه دست دختر به طرفشدراز است و لبخند مي زند.پسر مشت برف را فشار داده و ريزه هاي برف از لاي انگشتان سردش بيرون زده،بعد سلانه سلانه آمده لقمه ي نان را گرفته و نشسته كنارش در شيب كنار جاده...مثل همان صحنه اي كه حتما بارها در تخيلاتشان ديده بوده اند.
لقمه را كه خورده اند،پسرگفته:برويم...الان است كه به ما برسند.پشت سري ها را گفته شايد.اما اگر آن عده پشت سر نه،كه جلوتر بوده باشند چه؟بايد ماشين داشته باشند وحتما يكي شان تخته سنگ را كه ديده،چيزي به ذهنش رسيده و به ديگران هم گفته و همگي خنديده اند...ماشين را كناري نگه داشته اند و همگي پياده شده اند و دوان آمده اند تا نزديكي هاي تخته سنگ.يكي شان هم همان دور و بر راگشته تا چيزكي پيدا كند كه بشود با آن روي تخته سنگ نوشت.نبوده .نيست.اطراف تخته سنگ كه چيزي جز برف و سنگ و گياه خشكيده پيدا نميكني.اما راننده شان شايد،رفته و از صندوق عقب ماشينش قوطي رنگي را كه داشته آورده و همگي تا ديده اند هورا كشيده اند و ...سرانجام روي تخته سنگ نوشته اند:"ماني،ترانه،پيوندتان مبارك"
قوطي افشانه بوده حتما – اسپري سياه – چون انتهاي سركج " كافِ "مبارك كمي شرّه كرده رو به پايين.
اين دو هم كه پس از آنها رسيده اند،پسر كه نه،دختر باديدن تخته سنگ گفته:آن تخته سنگ راديدي؟وپسر گفته:كدام تخته سنگ؟و به اصرار دختر كمي جلوتر دور زده...
"ماني،ترانه،پيوندتان مبارك"
شايد هم با تكه اي چوب نيم سوخته نوشته اندش.اما اگر زغال بوده بايد پاك مي شده تاحالا.باران و برف مي شويند زغال سياه را و سياهي شُره ميكند تا لبه ي پايين تخته سنگ و فقط لكه هاي سياهش جابه جا به جا مي ماند.
يا آنكه در شتاب رفتن ها،پسر يك آن چشمش به تخته سنگ افتاده و گفته: چقدر قشنگ بود! دختر نديده.پسر گفته: يك يادگاري بنويسيم؟دختر لبخند زده و گفته: كجا؟با چي؟و پسر گفته نمي دانم.كاش مي شد يك يادگاري نوشت.
شايد هم دختر با خنده روژ لبش رادرآورده و گفته: بااين چطور؟
پسر چشم تنگ كرده و گفته:صورتي؟؟؟
دختر تيره ترش را هم انگار داشته...خطش هم خوب نبوده،هر كه بوده.نقطه هارا كوچك و بزرگ گذاشته.مثلا نقطه ي نون براي گردي اش بزرگ است.
اگر رهگذر بوده باشد يا مسافري از اين مسافرهاي هميشگي،شايد هر سال مي آيد و ساعتي هم در هتل آبي مي ماند و هميشه پشت ميزي مي نشيند كه كنار پنجره است،پشت به جاده و روبه دره با چشم انداز پوشيده از برف سفيدش،و خيره مي شود به بيرون كه برف مي بارد ...يا نمي بارد.
پيشخدمت هتل آبي ديگر مي شناسدش و بالباس يكسر سفيدش مي آيد و بي هيچ سخني ،استكاني چاي داغ برايش مي گذارد و مي رود و از پشت پيشخوان نگاهش مي كند و حتما يادش مي آيد كه باري براي دو نفرشان آورده بوده.پخش صوت را كه روشن مي كند،صداي ترانه اي قديمي در فضاي آبي رستوران پخش مي شود و او كه خيره به سفيدي هاي بيرون است،در صندلي فرو مي رود...
پس حتما دختري در زندگي اش بوده،كه حالا نيست.و او حالا هر سال مي آيد و بايد تنها بيايد و تنها طي كند اين همه جاده را كه امتداد داردبعد از هر پيچ و هر پيچ...تا پيچ هزارم!
كِي و چه سالي آمده اند و با چه آمده بوده اند معلوم نيست.نميداني ماشين بوده يا موتور،با اتوبوس يا پاي پياده...چه فرقي مي كند؟
شايد همراهان ديگري هم داشته اند،بار اول حتما، و او - پسر – هيچ وقت جسارت گفتن آن را نداشته و فقط مي توانسته به استعاره بنويسدش...و نوشته:به بهانه اي بيرون آمده و پاي پياده در برف رفته و برگشته ،و فقط دختر ديده كه كف دستهايش سياه است!بيرون كه آمده اند،دختر مشتي برف برداشته وبه او داده.پسر دستش را كه دراز كرده سياهي ها را ديده.برف سرد را اگربه كف دستهايت بمالي تمام سياهي هايش پاك ميشود.اما سرد است.سردت مي شود.
اگر رهگذري تنها بوده باشد،با اين نوشته شايد ميخواسته اين توهم را بسازد كه دونفر بوده اند،يك دختر و يك پسر...براي چه اش رانمي داني.نمي تواني كه بداني.
شايد هم ترانه و ماني واقعي در ماشين بوده اند.نشسته كنار هم.به بيرون خيره بوده اند و درحال خودشان ،يا ناراحت از حالشان،و بي آن كه تخته سنگ را ببينند از كنارش گذشته اند.
اما اگر دختر و پسر واقعا همسر بوده باشند چه؟نو عروس و تازه داماد!...
يا نه،دو فراري كه همه چيز و همه كس را رها كرده اند...پس بايد هم تند مي رفته اند.تاخته اند تا اينجا،مثلا با موتور...نوشته اند و رفته اند...پيچ ها راپيچيده اند همه،باسرعت...و جلوتر ها،سر پيچي كه سياه است،كاميوني از جلو آمده.دختر كمر پسر را سفت گرفته بوده و صورتش را چسبانده بوده به پشتش،چشم بسته...و پسر در خيالاتش غوطه ور بوده و نديده...
هر كدام به سمتي پرت شده اند.سقوط كرده اند تا ته دره و پسر را تنه ي خشكيده اي نگه داشته...و دختر...در سفيدي برفها...ناپديد شده.
"ماني،ترانه،پيوندتان مبارك"
نفوس بد نبايد زد.پيوندي بوده حتما،شاد و مبارك،دور از هول و ولا و فاجعه.رقص و پايكوبي بوده،نقل و نبات و تور سفيد...براي ماه عسل رفته اند به چالوس،به ويلاي خانوادگي شان...به سلامت...اين طور بهتر است!غم هم ندارد،بي آن اندوه فراوان كه هميشه پشت هر نوشته اي هست.روي كاغذ يا تخته سنگ...چه فرقي ميكند؟
شايد هم فكر مي كني كه تخته سنگي در كار نبوده ، نيست.اما من آن تخته سنگ راديده ام!نزديكي هاي كلاه فرنگي ها،نرسيده به پيچ هزارم.
حسین مرتضائیان آبکنار
کتاب"عطرفرانسوی"