تبليغاتX
دلـــــ ـ ـ ســــــــــــــــــرا

دلـــــ ـ ـ ســــــــــــــــــرا

برای انان بنویس که با خواندنت میخوانند و با به فکر رفتنت به فکر میروند...

به بهشت نمی روم...اگر مادرم در آن جا نباشد...

اگر تو نباشي،از اينجا مي روم و آسمان را باخود نمي برم...

اگر تونباشي،نه شعرمي گويم،نه با ماهي ها حرف مي زنم،فقط از سپيده دم تا شام خاطرات صدفهاي شكسته را مرور مي كنم...

 

وقتي به من مي نگري،حس ميكنم از خورشيد گرم ترم و از پروانه ها بي قرارتر...

هميشه در كنارم بمان مادر...

اي كه از همه ي عالم به خداوند شبيه تري...

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ساعت 15:58 توسط سارا


تو را دوست دارم...

تو را دوست دارم

در این باران می‌خواستم تو

در انتهای خیابان نشسته باشی

من عبور کنم

سلام کنم

لبخند تو را در باران می‌خواستم

می‌خواهم

تمام لغاتی را که می دانم

برای تو به دریا بریزم

دوباره متولد شوم

دنیا را ببینم

رنگ کاج را ندانم

نامم را فراموش کنم

دوباره در آینه نگاه کنم

ندانم پیراهن دارم

کلمات دیروز را

امروز نگویم

خانه را برای تو آماده کنم

برای تو یک چمدان بخرم

تو معنی سفر را از من بپرسی

لغات تازه را از دریا صید کنم

لغات را شستشو دهم

آنقدر بمیرم

تا زنده شوم…

و باز دوستت بدارم...

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ساعت 0:42 توسط سارا |


فقط خـدا می داند و بس....

بیا آخرین شاهکارت را ببین

مجسمه ای

با چشمانی باز

خیره به دور دست

شاید شرق ، شاید غرب

مبهوت یک شکست...

مغلوب یک اتفاق

سیاه قلب

سیاه بخت

خرده هایش را باد دارد می بَرد

و او فقط خاطراتش را محکم بغل گرفته

 

بیا و آخرین شاهکارت را ببین

مجسمه ای

به نام من ...

 

دوستان این کار مال خودم نیست.نویسندشم نمیشناسم.

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ساعت 0:33 توسط سارا |


عشق و اشک

تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت

وقتی روشنی چشم هایت در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود؟

با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکی ات

از تنهایی معصومانه ی دست هایت

آیا می دانی که در هجوم درد ها و غم هایت

و دوران ملال آور زندگی ات

حقیقت زلالی دریاچه ی نقره ای نهفته بود؟!!

 

اکنون آمده ام تا دست هایت را

به پنجه ی طلایی خورشید دوستی بسپاری

و در آبی بیکران مهربانی ها به پرواز درآیی

و اینک ! شکفتن و سبز شدن در انتظار توست

در انتظار تو…….

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ساعت 3:38 توسط سارا |


تخته سنگ - حسین آبکنار

تخته سنگ

اگر يكي از روز هاي دي ماه سوار ماشين بشوي و در جاده به سمت چالوس پيش بروي و خوب سمت راستت را نگاه كني،نزديكي هاي كلاه فرنگي ها،سر پيچي از اين پيچ هاي بسيار،به تخته سنگ كوچكي برميخوري كه روي سطح صافش كه با اندكي زاويه رو به توست،نوشته شده:ماني،ترانه،پيوندتان مبارك!

وتونه ميداني ماني كيست و نه ترانه ،و نه اينكه آيا واقعا پيوندي در كار بوده،مبارك يا نا مبارك...و اينكه آيا خودشان اين را روي تخته سنگ نوشته اند و رفته اند،يا ديگراني كه جلوي آنها مي رانده اند لحظه اي توقف كرده اند و به شيطنت يا به شادباش پيوندشان اين را نوشته اند تا آن دو كه از دور مي رسند با تعجب ببينند كه جلوتري ها پيوندشان را تبريك گفته اند...و لذت ببرند.

اين را هم نميداني كه آيا اصلا كسان ديگري هم در كار بوده اند يا اين دو خودشان دور از چشم ديگران بدون آنكه پيوندشان جايي ثبت بشود قراري بين خودشان گذاشته اند تا براي با هم بودن به چالوس بروند،و ديگر اين كه با چه بروند برايشان فرقي نمي كرده،ماشين،موتور يا حتي پاي پياده با دو كوله پشتي كوچك كه كمي خرت و پرت داخلش ريخته اند و راه افتاده اند و اين كه برسند يا نرسند هم برايشان مهم نبوده و فقط مي خواسته اند با هم باشند و با هم طي كنند اين جاده را و تمام جاده ها را و چقدر دلشان مي خواسته كه جاده ها هيچوقت  تمامي نداشته باشند و به انتها نرسند...

و شايد اصلا ماشيني هم در كار نبوده و يكي شان- حتما پسر – موتوري داشته يا از دوستي كه راز دار عشقشان بوده قرض گرفته تا لذت سفري را كه در آرزويش بوده اند در چشم هم ببينند.

"ماني،ترانه ..."

اسمشان هم حتما اين نبوده و از ترس پشت سري ها - كه بوده اند يا نبودهاند – اسم مستعاري نوشته اند تا فقط خودشان بدانند كه اين ها كيستند.پسر مثلا گفته ناص"ناصر"،و دختر ابرو بالا انداخته و گفته نه،ماني قشنگ تر است.و پسر هم اسم دختر را گذاشته ترانه،و دختر لبخند زده.

شايد هم اصلا كسي در كار نبوده و رهگذري بومي،يا يكي از همين مسافرهاي سر راهي  كه مقيم رستوران آبي بوده از سر خوشي و طنازي،اين هاراروي تخته سنگ نوشته... و رفته.

اما اگر پسر و دختر واقعي بوده باشند،واقعي از جنس خودمان،حتما به پيچ هزارم كه رسيده اند،پسر موتور را كناري نگه داشته،پاهايش را به دوطرف باز كرده...و دختر پياده شده.پسر كلاه ايمني را از سر برداشته و گذاشته روي دسته ي راست موتور كه در شيب كنار جاده كمي رو به بالا بوده.بعد فرمان را دودستي گرفته و با نوك پا ، جك موتور را پايين كشيده و پياده شده.

دختر حتما روي تخته سنگي برفي نشسته و زانو هارا به هم چسبانده و كوله پشتي اش را باز كرده و لقمه اي بيرون آورده.

پسر رفته سمت آب يخ زده و مشتي برف برداشته .سرد بوده .دختر صدايش كرده و پسر برگشته سمت او.ديده كه دست دختر به طرفشدراز است و لبخند مي زند.پسر مشت برف را فشار داده و ريزه هاي برف از لاي انگشتان سردش بيرون زده،بعد سلانه سلانه آمده لقمه ي نان را گرفته و نشسته كنارش در شيب كنار جاده...مثل همان صحنه اي كه حتما بارها  در تخيلاتشان ديده بوده اند.

لقمه را كه خورده اند،پسرگفته:برويم...الان است كه به ما برسند.پشت سري ها را گفته شايد.اما اگر آن عده پشت سر نه،كه جلوتر بوده باشند چه؟بايد ماشين داشته باشند وحتما يكي شان تخته سنگ را كه ديده،چيزي به ذهنش رسيده و به ديگران هم گفته و همگي خنديده اند...ماشين را كناري نگه داشته اند و همگي پياده شده اند و دوان آمده اند تا نزديكي هاي تخته سنگ.يكي شان هم همان دور و بر راگشته تا چيزكي پيدا كند كه بشود با آن روي تخته سنگ نوشت.نبوده .نيست.اطراف تخته سنگ كه چيزي جز برف و سنگ و گياه خشكيده پيدا نميكني.اما راننده شان شايد،رفته  و از صندوق عقب ماشينش قوطي رنگي را كه داشته آورده و همگي تا ديده اند هورا كشيده اند و ...سرانجام روي تخته سنگ نوشته اند:"ماني،ترانه،پيوندتان مبارك"

قوطي افشانه بوده حتما – اسپري سياه – چون انتهاي سركج " كافِ "مبارك كمي شرّه كرده رو به پايين.

اين دو هم كه پس از آنها رسيده اند،پسر كه نه،دختر باديدن تخته سنگ گفته:آن تخته سنگ راديدي؟وپسر گفته:كدام تخته سنگ؟و به اصرار دختر كمي جلوتر دور زده...

"ماني،ترانه،پيوندتان مبارك"

شايد هم با تكه اي چوب نيم سوخته نوشته اندش.اما اگر زغال بوده بايد پاك مي شده تاحالا.باران و برف مي شويند زغال سياه  را و سياهي شُره ميكند تا لبه ي پايين تخته سنگ و فقط لكه هاي سياهش جابه جا  به جا مي ماند.

يا آنكه در شتاب رفتن ها،پسر يك آن چشمش به تخته سنگ افتاده و گفته: چقدر قشنگ بود! دختر نديده.پسر گفته: يك يادگاري بنويسيم؟دختر لبخند زده و گفته: كجا؟با چي؟و پسر گفته نمي دانم.كاش مي شد يك يادگاري نوشت.

شايد هم دختر با خنده روژ لبش رادرآورده و گفته: بااين چطور؟

پسر چشم تنگ كرده و گفته:صورتي؟؟؟

دختر تيره ترش را هم انگار داشته...خطش هم خوب نبوده،هر كه بوده.نقطه هارا كوچك و بزرگ گذاشته.مثلا نقطه ي نون براي گردي اش بزرگ است.

اگر رهگذر بوده باشد يا مسافري از اين مسافرهاي هميشگي،شايد هر سال مي آيد و ساعتي هم در هتل آبي مي ماند و هميشه پشت ميزي مي نشيند كه كنار پنجره است،پشت به جاده و روبه دره با چشم انداز پوشيده از برف سفيدش،و خيره مي شود به بيرون كه برف مي بارد ...يا نمي بارد.

پيشخدمت هتل آبي ديگر مي شناسدش و بالباس يكسر سفيدش مي آيد و بي هيچ سخني ،استكاني چاي  داغ برايش مي گذارد و مي رود و از پشت پيشخوان نگاهش مي كند و حتما يادش مي آيد كه باري براي دو نفرشان آورده بوده.پخش صوت را كه روشن مي كند،صداي ترانه اي قديمي در فضاي آبي رستوران پخش مي شود و او كه خيره به سفيدي هاي بيرون است،در صندلي فرو مي رود...

پس حتما دختري در زندگي اش بوده،كه حالا نيست.و او حالا هر سال مي آيد و بايد تنها بيايد و تنها طي كند اين همه جاده را كه امتداد داردبعد از هر پيچ و هر پيچ...تا پيچ هزارم!

كِي و چه سالي آمده اند و با چه آمده بوده اند معلوم نيست.نميداني ماشين بوده يا موتور،با اتوبوس يا پاي پياده...چه فرقي مي كند؟

شايد همراهان ديگري هم داشته اند،بار اول حتما، و او  - پسر – هيچ وقت جسارت گفتن آن را نداشته و فقط مي توانسته به استعاره بنويسدش...و نوشته:به بهانه اي بيرون آمده و پاي پياده در برف رفته و برگشته ،و فقط دختر ديده كه كف دستهايش سياه است!بيرون كه آمده اند،دختر مشتي برف برداشته وبه او داده.پسر دستش را كه دراز كرده سياهي ها را ديده.برف سرد را اگربه كف دستهايت بمالي تمام سياهي هايش پاك ميشود.اما سرد است.سردت مي شود.

اگر رهگذري تنها بوده باشد،با اين نوشته شايد ميخواسته اين توهم را بسازد كه دونفر بوده اند،يك دختر و يك پسر...براي چه اش رانمي داني.نمي تواني كه بداني.

شايد هم ترانه و ماني واقعي در ماشين بوده اند.نشسته كنار هم.به بيرون خيره بوده اند و درحال خودشان ،يا ناراحت از حالشان،و بي آن كه تخته سنگ را ببينند از كنارش گذشته اند.

اما اگر دختر و پسر واقعا همسر بوده باشند چه؟نو عروس و تازه داماد!...

يا نه،دو فراري كه همه چيز و همه كس را رها كرده اند...پس بايد هم تند مي رفته اند.تاخته اند تا اينجا،مثلا با موتور...نوشته اند و رفته اند...پيچ ها راپيچيده اند همه،باسرعت...و جلوتر ها،سر پيچي كه سياه است،كاميوني از جلو آمده.دختر كمر پسر را سفت گرفته بوده و صورتش را چسبانده بوده به پشتش،چشم بسته...و پسر در خيالاتش غوطه ور بوده و نديده...

هر كدام به سمتي پرت شده اند.سقوط كرده اند تا ته دره و پسر را تنه ي خشكيده اي نگه داشته...و دختر...در سفيدي برفها...ناپديد شده.

"ماني،ترانه،پيوندتان مبارك"

نفوس بد نبايد زد.پيوندي بوده حتما،شاد و مبارك،دور از هول و ولا و فاجعه.رقص و پايكوبي بوده،نقل و نبات و تور سفيد...براي ماه عسل رفته اند به چالوس،به ويلاي خانوادگي شان...به سلامت...اين طور بهتر است!غم هم ندارد،بي آن اندوه فراوان كه هميشه پشت هر نوشته اي هست.روي كاغذ يا تخته سنگ...چه فرقي ميكند؟

شايد هم فكر مي كني كه تخته سنگي در كار نبوده ، نيست.اما من آن تخته سنگ راديده ام!نزديكي هاي كلاه فرنگي ها،نرسيده به پيچ هزارم.

 حسین مرتضائیان آبکنار

کتاب"عطرفرانسوی"

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1391 ساعت 1:38 توسط سارا |


داستان خودم.بدون اسم

داستان خودم

دررا باز كرد.قبض آب از لاي در روي زمين افتاد.نگاهش نكرد.داروهاراگذاشت روي اوپن.تكيه داد به ديواروچشم دوخت به قبض هایی كه روي اوپن جمع شده بودند.

چشمانش رابست.موهايش اززيرروسري روي پيشاني وشانه ها آشفته بودند.دكمه هايش را جابجا بسته بود.چنددقيقه به همان حالت ماند. پشتش يخ كرد.چشمانش رابازكرد و يك بار ديگر با بي ميلي اطرافش را نگاه انداخت:

پيغامگير تلفن چشمك مي زد.

-          ........آدم مومن دو ماهه اجاره خونت عقب افتاده ، خب منم پولمو مي خوام،به علي ما از شما بدبخت بيچاره تريم... شنيدم چك بي محل هم ميكشي...من حوصله ي دردسر ندارم  تا همين فردا خونه رو تخليه مي كني وگرنه با مامور ميام دم خونه.........

                                                                          

شيرآب راباز كرد.آب زرد ته لوله چند بار با فشار و سر و صدا بيرون آمد،و بعد قطع شد.آستينش خيس شد. بطري نيمه پري را كه كنار ظرفشويي بود توي ليوان خالي كرد.پلاستيك داروهارا برداشت ورفت توي اتاق.

اتاق دم كرده بود.بوي نم وعفونت دلش را به هم زد.پنجره را باز كرد.

مرد به پهلو نشست.صورتش را جمع كرد.

-          كجا بودي......؟

-          عــ...عزيزم،داروهاتوگـ...گرفتم.

لبهايش ميلرزيد.داروهاراگرفت طرفش.

مرد عصبي شد.صدايش را بلند كرد:

-          ازت پرسيدم ديشب كجا بودي؟

زن نگاهش را از مرد دزديد.چشم دوخت به ليوان ودستهايش كه مي لرزيدند.

-          حـ...حا...حال مليكا خراب شده بود...برده بودنش بيمارستان.منم رفتم.

-          به من دروغ نگو.تو زنمي.ميگم كدوم گوري بو...

چند تا سرفه ي خشك زد.سرش را پايين انداخت وسعي كرد آرام شود.

-          پولشواز كجاآوردي؟ گُفتم كه دلم نميخواد...

زن احساس امنيت كرد.بطرفش رفت وسر مرد راگذاشت روي بالش.مرد ادامه نداد.

-          بـــ...ببين عزيزم،من بخاطرتوبه هركسي روبندازم مهم نيست.مهم تويي.مامان مليكا فهميده بود چقدر  مشكل داريم،يه كم پول بهم قرض داد...اشكال نداره كه. پو...پول كه دستمون اومد بهش پس مي ديم.هوم؟!

لبخند تلخي زد.

مرد نگاهش نكرد.

داروهاراگذاشت روي پتو وليوان آب رادست همسرش داد.

رفت بطرف دستشويي.

جلوي آينه ايستاد.دكمه هايش راباز كرد.اطراف  گردنش قرمزي انگشت ديده مي شد.اززيرگوش تا پشت گلو هم خط قرمزي شبيه به خراش ناخن به چشم ميخورد.

چند بار با دست به زيرشير آب ضربه زد. دستش را خيس كرد و كشيد روي خط قرمز رنگ.

ساعت10صبح بود.

 


برچسب‌ها: این کار خودم بود, خوشحال میشم نظرتونو بگین
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390 ساعت 2:23 توسط سارا |


یک سنت

يك سنت

پسر كوچكي، روزي هنگام راه رفتن در خيابان، سكه اي يك سنتي پيدا كرد. او از پيدا كردن اين پول ، آن هم بدون هيچ زحمتي، خيلي ذوق زده شد. اين تجربه باعث شد كه او بقيه روزها هم با چشمان باز سرش را به سمت پايين بگيرد و در جستجوي سكه هاي بيشتر باشد

.او در مدت زندگيش، ۲۹۶ سكه ۱ سنتي، ۴۸ سكه ۵ سنتي، ۱۹ سكه ۱۰ سنتي، ۱۶ سكه ۲۵ سنتي، ۲ سكه نيم دلاري و يك اسكناس مچاله شده يكدلاري پيدا كرد. يعني در مجموع ۱۳ دلار و ۲۶ سنت.

در برابر به دست آوردن اين ۱۳ دلار و ۲۶ سنت، او زيبايي دل انگيز۳۱۳۶۹ طلوع خورشيد ، درخشش ۱۵۷ رنگين كمان و منظره درختان ا فرا درسرماي پاييز را از دست داد . او هيچ گاه حركت ابرهاي سفيد را بر فرازآسمان ها در حا لي كه از شكلي به شكلي ديگر درمیآمدند، نديد.

پرندگان در حال پرواز، در خشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئي ازخاطرات او نشد...

(نویسنده شو نمیدونم کیه واقعا...!)

+ نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390 ساعت 0:43 توسط سارا |


داستان ولف وندراچك

يه داستان خوووب....

دی دی همیشه می خواهد. اولگا کهنه کار است. اورزل هم سه بار بدبیاری آورده. هایدی هیچی را پنهان نمی کند.

از الکه چیزی سر درنمی آوریم.پترا شک می کند.باربارا لام تا کام چیزی نمی گوید.آندره آ جان به لب شده.الیزابت چرتکه می اندازد.اوا دربه در دنبالش است.اوته فقط موذی ست.

گابی کسی را پیدا نمی کند.سیلویا عالی می داندش.ماریه تقاص اش را پس می دهد.نادینه حرفش را می زند.ادیت در مقابل آن گریه سر می دهد.هانه لوره به ریش آن می خندد.اریکا مثل بچه ها ذوق زده می شود.لونی خیلی خیلی به خودش مطمین است.باید کارتینا را در آن مورد متقاعد کرد.ری آ فورا قضیه را می گیرد.بریگیته اساسا معرکه است.آنگولا میل ندارد چیزی از آن بداند.

هلگا می داند.

تالیا می ترسد.لیزا همه چیز را تراژیک می داند.برای کارولا آنکه و هانا بود و نبودش یکی ست. زابینه صبر پیشه کرده.برای اولا دردسر است. ایلزه به طرز عجیبی بر خود مسلط است.گره تل توی فکرش نیست. ورا هیچ فکر خاصی ندارد. برای مارگوت البته ساده نیست. کریستل می داند چه می خواهد. کامیلا نمی تواند. ازآن چشم بپوشد.گوندلا غلو می کند. نینا هنوز تعارف و رودربایستی دارد.آریانه به سادگی آن را رد می کند. الکساندرا همیشه الکساندراست.

ورنی کشته مرده ی آن است. کلودیا چشم به دهن پدر و مادرش است. دی دی همیشه می خواهد.

از كتاب 43 داستان عاشقانه

 "ولف وندراچک"

"مترجم:علی عبدالهی"

+ نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390 ساعت 0:30 توسط سارا |


عطر فرانسوي - حسين آبكنار

عطر فرانسوي

خودش را با صورت انداخت روي تخت.موهاي سياهش پخش شدژ روي ملافه ي سفيد.بوي عرق كهنه ي تن و عطري كه از بدنش روي ملافه به جا مانده بود در مشامش پيچيد...كف دستها را باز كرد و آرنج ها را محكم چسباند به  دو پهلو.پيچشي به كمرش داد و يك زانويش را بالا آورد.پيراهن خواب صورتي اش سرّيد تا بالاي ران...ميانه ي بدنش را با حركتي نرم به تخت فشرد و زانويش را آرام بالا و پايين برد...بعد صورتش را در ملافه فرو كرد و سرش را چرخاند و از لابه لاي تار موها برق تاريك روشن چراغ خواب را ديد.

ميدانست هنوز ربع ساعتي مانده است تا صداي پايش را از راه پله بشنود.از صداي كند و منظم كفش هايش حدس ميزد كه سنگين و بلند بالا باشد:پله ها را يكي يكي بالا مي آمد و در پاگرد ميپيچيد و جلو در آپارتمان رو به رو مكث مي كرد و دسته كليدش را در جيبش ميجست...صداي دوبار چرخش كليد در قفل در شنيده مي شد و بعد صداي تقّ چفت در كه به هم ميخورد.

به خودش پيچيد،ملافه چين برداشت و پيچيد دورش.هر بار كه غلت ميزد ملافه محكم تر دور كمرش ميپيچيد...لحظه اي به همان حالت ماند.بعد نفسش را يكباره بيرون داد و بلند شد.حلقه ي پيراهن خواب را از سر شانه ها رها كرد...پيراهن لغزيد تا پايين پا. پا را از حلقه ي پيراهن بيرون آورد.به سمت حمام رفت.در حمام را باز كرد و پايش را داخل وان كوچك گذاشت.در ،همچنان باز بود.شير آب سرد را باز كرد.موها را با هردو دست پيچاند و جمع كرد بالاي سرش و با يك دست نگه داشت.يك پايش را زير آب سرد گرفت و حس كرد كه موهايش سيخ شدند.پايش را جلوتر برد و تابالاي ران خيس كرد...دوش دستي را برداشت و گرفت روي سينه اش.نفسش كمي بند آمد.گرفت روي شانه هايش و حركت سرد آب را تا پايين مهره هاي پشتش حس كرد...

شير آب را بست و از وان بيرون آمد و روي پادري كوچك ايستاد تا خشك شود.حوله را روي دوشش انداخت و از حمام بيرون آمد...پيراهن مردانه اش را از روي صندلي برداشت.كمر راست كرد و شانه هايش را عقب داد و حوله را روي زمين انداخت.بعد دستها را يكي يكي در حلقه ي آستين ها كرد.دست ها را  كه بالا برد،پيراهن سرّيد و نشست روي تنش.

از جلوي آينه رد شد و به خودش نگاه  نكرد.فقط از گوشه ي چشم سرخي پيراهنش را ديد كه از آينه گذشت.

لبه ي تخت نشست و صورتش را ميان دست ها گرفت.مدتي به همان حالت ماند.لحظه اي بعد سرش را بالا گرفت و با پنجه ي يك دست موها را عقب داد.نگاهي به عطر فرانسوي جلوي ميزش انداخت.شيشه تا نيمه خالي بود.مي دانست حالا ديگر نزديك آمدنش است.بلند شد و عطر را برداشت.سمت در رفت.در را باز كرد و از لاي در سرك كشيد.نگاهي به در آپارتمان رو به رو انداخت كه بسته بود.آهسته بيرون رفت.دستش را بالا گرفت و باانگشت اشاره،اسپري را فشار داد و با حركت دست دايره اي از غبار عطر در هوا پاشيد...و در را بست.پشت به در،لحظه اي مكث كرد و نفسش را بيرون داد.

برگشت به اتاق خواب و خودش را به پشت روي تخت انداخت و دستهايش را از هم باز كرد... .

حسين مرتضائيان آبكنار

كتاب"عطر فرانسوي"

+ نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390 ساعت 1:39 توسط سارا |


آرزو - شل سيلور استاين

آرزوهایی که حرام شدند ...

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند ،

به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم ...!

لسترهم با زرنگی آرزو کرد

دو تا آرزوی دیگر هم داشت

بعد با هرکدام از این سه آرزو

سه آرزوی دیگرآرزو کرد...

آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی

بعد با هر کدام از این دوازده آرزو

سه آرزوی دیگر خواست ...!

که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...

به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد

برای خواستن یه آرزوی دیگر...

تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...

۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو!

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن...

جست و خیز کردن و آواز خواندن ...

و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر...

بیشتر و بیشتر...

در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند،

عشق می ورزیدند و محبت میکردند ،

لستر وسط آرزوهایش نشست،

آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا ...

و نشست به شمردنشان تا .......

بالاخره پیر شد...

و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود...

و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند...

آرزوهایش را شمردند

حتی یکی از آنها هم گم نشده بود

همشان نو بودند و برق میزدند...

شما هم بفرمائید چند تا بردارید...!:

اما به یاد لستر باشید...

که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها

همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد...........

شل سيلور استاين

+ نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390 ساعت 1:36 توسط سارا |


هنوز...

هنوز...

یک نفر دلتنگ است.

یک نفر دیشب مُرد .

وهنوز، نان گندم خوب است.

و هنوز آب می ریزد پایین، اسب ها می نوشند...

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390 ساعت 2:40 توسط سارا |


باد

باد...

.پشت پنجره بادزندگی میکند. 

گاهی وقتهازوزه کنان به درمیکوبد.

گاهی وقتهاقاصدکی راباخودمی آورد. 

گاهی وقتهاگل سرخی راپرپرمیکند. 

پشت پنجره بادگیسوهای بلنددخترک رابه میهمانی چشمهامیبرد.

پشت پنجره بادمیرودگاهی وقتهابه شالیزار سرمیزند.

پشت پنجره بیدهامجنون میشوند.

بادبادک بازیچه ی باد 

اسیرشاخه های خشک 

باحسرت به آبی چشمهای خدامینگرد. 

بادمیرودگاهی آفتابی میشود.

میرودگاهی بارانی میشود. 

بعضی وقتهاعشقی رامی آوردزودمیبرد. 

بعضی ازشبهاملایم میشودازعطرشب بوها.

بعضی شبهادلگیرمیشود.

گاهی فراموش میکندپنجره ی مارادرآغوش بگیرد.

بادبرکت آسیابهامیشود. 

بادخوشه های برنج رامیرقصاند.

پشت پنجره بادزندگی میکند. 

پشت پنجره بادبه آزادی زندگی میکند.....

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390 ساعت 2:39 توسط سارا |


شعرحميدمصدق و پاسخ فروغ فرخزاد به آن

شعرحميدمصدق و پاسخ فروغ فرخزاد به آن:

در" گفتگوی با خدا "نوشته ی ریتا استریکلند خوانده ام وقتی وی از خدا می پرسد :

به عنوان خا لق انسانها می خواهید آنها چه درسهایی اززندگی بگیرند؟؟

خداوند چند نکته برای وی بیان می کند که یکی از آنها این است که :

یاد بگیرند که می شود دونفر به موضوعی واحدنگاه کنند وآن را متفاوت ببینند .

به راستی گاه واقعیت با آن چه ما می اندیشیم بسیار تفاوت دارد

باید از زاویه فرد مقابل به مسائل کرد و بعد قضاوت نمود ...

شعر زیبای حمید مصدق و پاسخ فروغ فرخزاد به وی

تقدیم به شما

برای آنکه گاهی دوباره فکر کنیم...

 

 

حمید مصدق :

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت...؟

............................................................................................

پاسخ زیبای فروغ فرخزاد:

من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...

و من رفتم

و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم ...

که چه می شد اگر باغچه خانه ي ما سیب نداشت...؟!

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390 ساعت 2:36 توسط سارا |


آرامش - ويليام باتلرييتس

آرامش

اكنون برميخيزم و ميروم ...

ميروم به اينيسفري،

آن جااتاق كوچكي بنا ميكنم،با گل وچوب،

آن جا نه رديف لوبيا خواهم كاشت،و كندويي براي زنبور عسل،

و در چمنزاري كوچك ميان درختان و وزوز زنبورها،زندگي خواهم كرد...

آن جا آرامشي خواهم داشت،جايي كه آرامش به كندي فرو ميچكد،

فرو مي چكد از روبند صبح بر آن جا كه زنجره مي خواند؛

جايي كه شب به تمامي درخشش است،

ظهر التهابي بنفش،

و غروب پر از بال سهره...

برميخيزم اكنون و ميروم،چراكه پيوسته شبانه روز

صداي خفيف درياچه را ميشنوم

كز ضربه ي كوچك آب بر ساحل برميخيزد؛

آن چنان كه بر جاده ايستاده ام،

يا بر پياده روي خاكستري،

صدايش را ميشنوم در عمق جانم....

"ويليام باتلرييتس"

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390 ساعت 1:8 توسط سارا |


شعر مهرداد احمدي

من از این خیلی خوشم میاد.امیدوارم شما هم بخونیدش و لذت ببرین.....

بگذار تمام جهان را سرباز بچينند...

گنجشك ها،

در اولين رد پوتيني كه به آب بنشيند،

آب تني ميكنند.......!

***

به خاطر خدا بگذاريد بخوانم!!!

در اين گلوي ناآرام،

بغض بزغاله اي ست،

كه مي داند

درست قبل از غروب از گله جا خواهد ماند...

"مهرداد احمدي"

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390 ساعت 1:6 توسط سارا |


سايه شويي - شل سيلور استاين

سایه شویی

«در این همه سال که سایه داشته ام

سایه ام را نشسته ام، من.

فکر کردم خیلی چرک و کثیف شده

برای همین امروز از روی دیواری

که بهش تکیه داده بود جداش کردم

و قاطی بقیه رخت چرک ها

گذاشتمش در تشت ظرفشویی.

صابون مایع و سفید کننده و این چیزها

ریختم و گذاشم خیس بخورد ساعت ها

بعد از چلاندن پهنش کردم تا خشک بشود.

سایه اگر آب برود

خیلی جالب است، جداً

نگاهش کنید چه جوری

کوچکتر شده از خود من............!

"شل سیلور استاین"

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390 ساعت 3:19 توسط سارا |


نسيم ومورچه - تاگـور

نسيم

نسیم دانه را از دوش مورچه انداخت. مورچه دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت: " گاهی یادم میرود که هستی ، کاش بیشتر نسیم می وزید... "

بگذار به جای اینکه دعا کنم تا از خطر ایمن باشم

بی مهابا به مصاف آن بروم.

بگذار به جای اینکه برای تسکین دردم التماس کنم

توانایی غلبه بر آن را داشته باشم.

بگذار به جای اینکه در جبهه نبرد زندگی دنبال متحد بگردم

به توانمندی های خود متکی باشم.

بگذار به جای اینکه نگران خود باشم

دل به صبری ببندم که آزادی ام را نوید می دهد.

عطایی کن تا از ترس فاصله بگیرم و رحمت تو را

نه فقط در موفقیت هایم

بلکه آن را همچنین

در شکستهایم احساس کنم...

"تاگور"

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390 ساعت 3:13 توسط سارا |